محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2069
تاريخ الطبرى ( فارسي )
با آنهاست . سعد با پسر عمهء خود عبد الرحمان مخالفت نمىكند ، عبد الرحمن داماد خاندان عثمان است و اختلاف نمىكند ، عبد الرحمن خلافت به عثمان مىدهد . اگر دو تن ديگر با من باشند سودم ندهند در صورتى كه به يكى از آنها بيشتر اميد ندارم . » عباس گفت : « در هر مورد با تو چيزى گفتم ، عاقبت با خبر ناخوشايند پيش من آمدى . هنگام وفات پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم گفتم : از او بپرس خلافت با كيست و نكردى . پس از وفات پيمبر گفتم : در اين كار شتاب كن و نكردى . وقتى عمر تو را جزو شورى نام برد گفتم : جزو آنها نشو و نشنيدى ، يك چيز از من بشنو جمع هر چه با تو بگويند بگو نه ، مگر آنكه ترا خليفه كنند . از اين گروه بترس كه پيوسته ما را از خلافت دور مىكنند تا ديگرى براى خلافت ما قيام كند و با شرى به دست افتد كه خير در آن بىاثر باشد . » على گفت : « اگر عثمان بماند آنچه را كرده به يادش مىآرم و اگر بميرد خلافت را دست به دست برند و اگر چنين كنند مرا چنان بينند كه خوشايندشان نباشد . » آنگاه شعرى به تمثيل اين سخن خواند و به يكسو نگريست و ابو طلحه را ديد و حضور او را خوش نداشت . ابو طلحه گفت : « اى ابو الحسن ! نگران مباش » وقتى عمر در گذشت و جنازهء او را بياوردند على و عثمان گفتگو انداختند كه كدامشان بر او نماز كنند ، عبد الرحمن بن عوف گفت : « هر دوتان خواهان امارتيد ، اما در اين كار حقى نداريد ، اين كار صهيب است كه عمر او را جانشين كرد كه سه روز پيشواى نماز باشد تا اين كسان در بارهء پيشوايى همسخن شوند . » و صهيب بر عمر نماز كرد . وقتى عمر را به گور كردند مقداد اهل شورى را در خانهء مسور بن مخرمه و به قولى در بيت المال و بقولى در اطاق عايشه و به اجازهء او فراهم آورد كه پنج كس بودند ، ابن عمر نيز با آنها بود . طلحه غايب بود . ابو طلحه را گفتند كه كس را پيش آنها نگذارد . عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه بيامدند و بر در نشستند كه سعد سنگ